تبليغاتX
یادداشت های یک دیوانه
عشق ، تنها در گفتن حرف ها نیست ؛ در نگفتن بعضی از حرف ها هم هست . در انجام تمام کارها نیست در انجام ندادن برخی کارها هم هست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25ساعت 11 بعد از ظهر توسط دیوانه |

هیچ چیز بهتر از یک گفتگوی همدلانه و پایاپای ، ناخوداگاه روان آدمی را بر خود آشکار نمی کند ...
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/09ساعت 12 بعد از ظهر توسط دیوانه |

ارشد سراسری قبول نشدم  ): ولی آزاد چرا d:



+ نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت 7 بعد از ظهر توسط دیوانه |

همه ی ما نیاز به همراهی و همدلی و فضای امن و صمیمی داریم. نیاز به آزادی نیز به همان اندازه وجود دارد و البته ارضای هر یک می تواند بر دیگری سایه افکند . هنر اصلی اما در برقرار کردن تعادل و تناسب در ابراز و ارضای این دو حس به ظاهر متضاد است. آزادی و همراهی . طبیعت و اجتماع . وحشی بودن و مدنیت !

+ نوشته شده در شنبه 1390/05/22ساعت 11 بعد از ظهر توسط دیوانه |

برای اینکه موضوع آخری رو که مطرح کردم و باعث سوءتفاهم هایی هم شده بسته باشم و هم طنز ماجرا رو از نظر خودم بیشتر نشون بدم این کارتون رو اینجا میذارم. برای صحبت ، نظر و بحث بیشتر هم البته همیشه زمان هست ... 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/11ساعت 3 بعد از ظهر توسط دیوانه |

چیزایی که توی پست قبلی نوشتم بیشتر یه طرح خامه. تو ذهنم بوده و هست و دوست دارم بحث کنم دربارش. درباره این که دخترا و پسرا (تاکید دارم که هر دو ) با ارائه ی تصویر های غیر واقعی و اغراق شده از خودشون ، خودشونو وارد رابطه ای میکنن که معمولا نیاز اولیه اش س..ک...س..ه. نه اونجور که ادعا میشه عشق و عاشقی و زندگی و این جور چیزا. بیشتر معتقدم که ما (منظورم بیشتر پسراس! ) دچار کمبود نوازش و دخترا دچار کمبود پناه هستن . اینه که این داستان به طور غیر واقعی و غیر اصیلی ابراز میشه و ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09ساعت 7 بعد از ظهر توسط دیوانه |

همه ی این گفتگو ها ذهنی است و هیچ کدام به بیان نمی آید

 1. دختر به پسر : می خوای با من س..ک..س. کنی؟  اول باید باهام عروسی کنی

پسر: یه مقدار باهات س..ک..س. می کنم و بعدش هم هر کی میره پی کار خودش...

- هر کدام به امید رسیدن به خواسته ی خود بازی رو ادامه میدن. به محض رسیدن به مرحله ی س..ک..س. پایان رابطه آغاز می شود !

2. دختر: با من س..ک..س. کن (در کلام : بیا با هم ازدواج کنیم...!)

پسر : باهات هر چی بخوای س..ک..س. می کنم.. ازدواج؟ ابدا . تا وقتی هر بار بخوام بتونم باهات س..ک..س. کنم ادامه میدیم (بهش فکر میکنم ولی در کل من خودمو یه آدم آزاد و رها میدونم!)

3. پسر : خوب دیگه طعمه رو قاپ بزن. فکر کن آخرین شانستم لامصب! ( من لیاقت تو رو ندارم)

دختر : اگه این دفعه س..ک..س. کنم باهاش دیگه همش مال خودمه (من خیلی بهت فکر میکنم و می خوام که مال تو باشم)

4. دختر : ازدواج برای من یعنی همه چیز . یعنی سوار شدن بر خر مراد. وقتی ازدواج کردی ارباب زندگیت میشی و وقتی مجردی فقط نوکر خانواده ای! 

پسر: ازدواج؟ یعنی بستن غل و زنجیر به پای من. یعنی با دست خودم خودمو تحویل زندون بدم! مگه مرض دارم صبح تا شب بدوم واسه این که خیک یکی دیگه رو پر کنم؟! من این ازدواجو نمی خوام

5. دختر : س..ک..س.؟ کار پر ریسکیه اگه درست بازی نکنی ! اگه طرفتو بخوای و بتونی مطمئن بشی که همیشه میمونه باهات ( چون من هیچ وقت نمیتونم با تنهایی کنار بیام) چه بهتر. هم لذت میبری از س..ک..س. و هم ازدواج رو داری که واسه همیشه زندگیتو تامین میکنه ! اگه نتونی درست بازی کنی ممکنه تبدیل به یه دختر انگشت نما (هر چند نه به صورت علنی) بشی . مخصوصا اگه نتونی پرده رو حفظ کنی که اونوقت خطرش خیلی هم بیشتره . بالاخره ممکنه یه روزی پسره بره و شوهری که با تو ازدواج میکنه اینو بفهمه ! واااای که همه چیزو میتونه خراب کنه ! (لطفا یه دختر درباره ی ذهنیت س..ک..س.ی دخترا بیشتر منو راهنمایی کنه!) پس اولین نکته اینه که از طرف مطمئن شو که آخرش باهات ازدواج میکنه!

پسر: س..ک..س.؟ لذت بخش ترین کاریه که میکنم. آرامش و اوجشو هیچ جای دیگه سراغ ندارم. گاهی می خوام هر زنیو که میبینم باهاش س..ک..س. کنم. این باعث میشه خیلی چیزا رو فراموش کنم و همه چیزم معطوف به س..ک..س. بشه . لباس ، ماشین ، نوع رفتار و..... معمولا توی دام دخترا نمیوفتم و دو درشون میکنم! خب معلومه که اگه گیر بیفتم همه چیز میریزه به هم ! اونوقت مجبور میشم ازدواج کنم ! وااای که میتونه چه مصیبتی بشه..

6. دختر: با من ازدواج کن تا با هم س..ک..س. کنیم. بدون ازدواج هرگز

پسر: فقط به قصد س..ک..س. با تو جلو اومدم. ازدواج؟ اصلا نمی دونم چی هست! دختری که قبل از ازدواج س..ک..س. میکنه که باهاش عروسی نمیکنن! میشه یه مدت بهش نزدیک شد و باهاش س..ک..س. کرد. همین فقط! من با کسی عروسی میکنم که از هر لحاظ ازش مطمئن باشم و تا حالام ندیدمش!

- این رابطه تقریبا آغاز هم نمی شود

7….. ادامه دارد


+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/04ساعت 11 قبل از ظهر توسط دیوانه |

1. انگار شدم مثل یه فیلم هنری! همه وانمود میکنن که خیلی فیلم خوبی هست ولی کسی واقعا نمی فهمه!

2. تنها چیزی که به عدالت تقسیم شده زمان است 

3. پارادایم ها و کلیشه ها جریان اندیشه را سترون می کند

4. انسان بی خرد که خود از نظم طبیعت زندگی و نیرو می گیرد ، خود این نظم را بر هم می زند !

5. آیا مینی مالیسم نوعی واکنش جبرانی در برابر ترس از ناشناخته های دنیای بیرون است؟ یا شاید تلاشی آگاهانه برای ترک برداشتن پوسته ی سخت و زمخت ساختارهای کهنه و به ظاهر شکست ناپذیر؟ یا شاید غرغرهای کودکی در واکنش به سلطه ی قدرت والدش؟

6. نا امید کننده نیست؟ هست ولی چاره چیه ؟ چاره حتما جز اینه که ...

7. فرایندهای مطلوب باید طبیعی زایمان شوند نه سزارین !


+ نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 0 قبل از ظهر توسط دیوانه |

لذت ناب می جویی؟

سکوت به هنگام  را بیشتر پاس بدار ؛ 

ببوس و لبخند بزن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/19ساعت 9 بعد از ظهر توسط دیوانه |

اتفاق مبارک البته در بند بودن نسرین ستوده نیست. اتفاق مبارک در این تصویر مهربانی و پذیرایی آغوش همسرش است. گمان کمتر توانایی پندار چنین همراهی ای پیش از این دارد. این عکس ماندگارست ....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/03/09ساعت 11 قبل از ظهر توسط دیوانه |

حفظ و نگهداشت تصویر بیرونی و تطابق آن با تصویر درونی  از عوامل مهم حفظ تعادل روان است. تصویر بیرونی انگاره ای است که در ذهن دیگران ، نسبت به فرد وجود دارد و به مرور در اثر ذهنیت و عمل فرد شکل می گیرد. این تصویر دقیقاً با تصویر و تصور درونی انگاشته در ذهن فرد یکی نیست و این تفاوت و فاصله باعث چالش ذهنی ، هر چند ناخودآگاه می شود. افراد دورو و ریاکار معمولاً دارای فاصله ای زیاد در این دو تصویرند. البته باید دقت داشت که این فاصله مختص ریاکاران نیست که افراد عادی را نیز رنج می دهد.

در واقع شاید بتوان گفت مقداری از این فاصله به نظر در هر فردی طبیعی است و این بدان خاطر است که آدمی همواره به دنبال دریافت یک تصویر بیرونی ، در ایده آل ذهنی خود دست می برد و هشیارانه یا ناخودآگاه آن را دچار تغییر می کند . پر کردن این فاصله و راهیابی به پله ی بعدی همیشه و در همه ی افراد یکسان نیست ؛ چرا که بسیارند افراد که موقعیت ها را ثابت و تزلزل ناپذیر و لا یتغیر می پندارند. این باور موجب سرخوردگی ، دورویی ، گاه پرخاش و افسردگی و بالاخره باعث وجود نوعی ناکامی در فرد است. چرا که باور به تغییر موقعیت و شرایط در فرد وجود ندارد و یا فرد خود را در آن ناتوان می بیند. معمولاً این وضعیت نیز زاده ی موقعیت و شرایط انسان ضعیف است. انسانی که معمولا با حقارت های نفس می زید و حتی از وجود و تسلط این حقارت ها بر خود ، آگاهی چندانی ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/14ساعت 3 بعد از ظهر توسط دیوانه |

این که من گرسنگان را طعام می دهم، توهینی را می بخشم، و دشمنم را دوست می دارم، خصایصی است بسیار متعالی. ولی اگر دریابم که فقیرترین فقرا و گستاخ ترین متجاوزان همگی در من حضور دارند و من نیازمند صدقات و محبت های خودم هستم ؛ که من خود آن دشمنی هستم که باید دوستش داشت؛ آن زمان چه؟!
                                                                                        کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در شنبه 1390/02/10ساعت 3 بعد از ظهر توسط دیوانه |

  رستم ، در چاه تاریک درون هرایرانی ، افکنده و زندانی شده است ، و منتظر زندگی یافتن ازنوست . رستم ، هرگز در ما نمی میرد . زندگی نوین درما ، آنگاه آغاز می شود ، که این رستم ما با رخشش، ازچاه وجود ما، بیرون آیند . رُستم ، هنگامی دوباره ازما زاده می شود ، که سیمـرغ دایـه ، یا « ارتـای خوشه » ، خدائی که خوشه آزادیست ، مـامـای ما بـشود .       
                                "برگرفته از متنی در سایت م.جمالی" (به نقل از پرواز آزادی)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/31ساعت 1 بعد از ظهر توسط دیوانه |


بالاخره همه ي ما آدميم ! ايده آل هايي از کودکي در خيال داشتيم. بزرگتر که شديم و به دور از دسترس بودن و سهل الوصول نبودن خيلي از خيالات پي برده و نبرده اما همچنان ظاهر را حفظ کرديم! خود را پشت آن غرور مسخره ي " اگر چنين مي شد من چنان مي شدم "پنهان کرديم و تلخي خود را ، هم به خود و هم به تمام اطرافيان نشان داديم.

غافليم از اين که نه خير! از اول بد فهميده ايم داستان را ( يا شايد بد شنيده ايم يا گفته اند نمي دانم!)

ما آدميانيم. کاملاً معمولي. نياز ما ، پس از خور و خواب و پوشاک و جا و مکان ، عشق است و تعلق که در سايه ي تلخ بودن و غرور ديگر آزارمان ، تنها ديگران را از ما دور مي کند و گريزان. اين چنينيم درمانده و تنها و شاکي از دنيا که کسي قدر ما را ندانست و نمي داند! آه ! امان از وقتي که غرور و حماقت در هم آميزند!

اگر احساس بد خود را درک کنيم و نتوانيم جوابي بيابيم يا در گرداب افسردگي مي افتيم و يا در بازي ديوانه وار " چرخ بر هم زنم ار غير مرادم باشد !" و ....


+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/21ساعت 1 بعد از ظهر توسط دیوانه |

خيلي وقت بود يادداشتي ننوشته بودم که بذارمش اينجا. اين روزا درگير سربازي (که خدا رو شکر آخراشه) ، کنکور ارشد ( که بايد حالا ديگه بيشتر بخونم) ، ب.. (که حالا به هم نزديکتريم و ....) و کاراي روتين روزمره ام ...... دوست دارم از طرفي وقت بيشتري براي خوندن ارشد داشته باشم و از طرفي زودتر سربازي تموم بشه! چه تناقضي! اينو هم بگم که اينترنت خونم شارژش تموم شده و فعلاً هم تا کنکور شارژ نميکنم... زندگي خيلي ساده است و خيلي پيچيده. کتاب محشري هم که دارم ميخونم (حالا بگو تو کتاباي کنکورتو بخون بقيه پيشکش!) جهان هولوگرافيک از مايکل تالبوت و ترجمه داريوش مهرجويي که واقعاً داره حرفايي رو ميگه که بهشون اعتقاد دارم و اين منو دلگرم ميکنه و.... هزار حرف نگفته ي ديگه و  ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/19ساعت 3 بعد از ظهر توسط دیوانه |

انسان محصول شرایط پیرامون خود نیست. انسان محصول درک خود از شرایط پیرامون خود است .... 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/13ساعت 2 بعد از ظهر توسط دیوانه |

کسی که در خانه می ماند هنگام آغاز نبرد

و می گذارد دیگران بجنگند به جای او

می باید که هش دارد : زیرا

کسی که سهمی بر نمی گیرد از نبرد

سهم خواهد برد از شکست های آن نبرد.

حتی ، نپرهیخته است از نبرد

او که می پرهیزد از نبرد : زیرا

از برای خصم خود جنگیده است

کسی که برای خواسته های خود نجنگیده است.

                                                                              "برتولت برشت"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/08/06ساعت 2 بعد از ظهر توسط دیوانه |

1- چرا جزئیات به ظاهر بچگانه و احمقانه حتی! این قدر مهم است؟! دنیا که آن قدرها هم جدی نیست!!!...

2- صابر میخواد زن بگیره (گرفت!) من فوق لیسانس!!

3- میان این همه هیاهو  و همهمه های ذهنی و کاری (از سربازی بگیر تا کنکور) من عاشق و دوستدارشم...

4- قرار شد نذری ودکا بدم!!

5- یه شب بازداشتگاه ستاد خوابیدم. تجربه ی جالب و عجیبی بود...

6- گفته بود : خسته ام. می خوابم. زمستان که رفت بیدارم کن.

گفته بودم : اگر بیدار نمانی زمستان هم می ماند و همه با هم میرویم به خواب زمستانی.

خوابی که معلوم نیست بیداری پشتش باشد.....

حالا خوابیم یا بیدار؟ امید بیداری هست؟

7- عاشق یک شعر کودکانه ام /

تکرار زیر لبیش /

هر روز /

و هر روز /

توی کوچه باغ های رویایی.....

+ نوشته شده در جمعه 1389/07/30ساعت 1 بعد از ظهر توسط دیوانه |

هر کودکی /

انیشتین است ! 

هر دانه ای 

درختی /

و هر قطره ای 

اقیانوس...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/08ساعت 11 قبل از ظهر توسط دیوانه |

لازم نیست حتی نسبت به هم دشمن باشیم تا همدیگرو تحقیر کنیم. توی محیط به نسبت کوچک و دوستانه تر هم که نمونه خیلی خیلی کوچک تری از جامعه است گاهی حتی دوستانی ، دیگرانی رو که حرفی مخالف عقیده ی عام میزنن و نظر دیگه ای دارن ، تحقیر می کنن. تحقیر و تخفیفی که گاهی به طور بیرحمانه ای برای خرد شدن و شکستن روحیه و شخصیت یک نفر بکار میره و گاه ناخودآگاه و بدون قصد این کار انجام میشه. بازی بچگانه ی کودکی که من بهترم و مال من بهتره از همین نکته ناشی میشه. نیاز یک فرد به مطرح شدن و نوازش گرفتن از طرف دیگران میتونه باعث این نوع بازی بشه. ولی هر چقدر این برای یه بچه به خاطر ترس هاش و نیازش به حمایت از طرف بقیه قابل درکه برای آدمهای بالغ از نظر سنی نشانه ی رشد نیافتگی از نظر روانیه . برای یک بچه ی خردسال که می خواد جا پای بزگترهاش بگذاره این احساس ، حیاتی و سالمه چرا که باعث میشه خودش و والدش رو بزرگتر و قوی تر از همه بدونه و این باعث نوعی روحیه و اعتماد بنفس مثبت میشه براش. ولی آدمی که از حد کودکی و نوجوانی گذشته و به مرز بلوغ میرسه آرام آرام باید طبیعتاً نوعی بی طرفی رو در خودش رشد بده که این باعث واقع بینی اون خواهد بود. واقع بینی ای که کمک میکنه با دیدن و درنظر گرفتن ضعف ها و کمبود ها ، روی اون ویژگی های شخصیتی یا شناختی کار کنه. و همین طور به جای خود از موفقیت ها و نقاط قوتش آگاه باشه و بابتشون به خودش مطمئن. این شخص شخصیه که از نظر روانی بالغ شده. یک قدم جلوتر از این هم می خوام ادعا کنم که زیر بنای یک دموکراسی ، وجود نسبت بزرگ و رشد یافته ای از آدم های بالغ از نظر روانیه. انسانهایی که از مرزهای کودک و والد درون خود به بلوغ روانی رسیدند......
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/18ساعت 5 بعد از ظهر توسط دیوانه |